|
|
|
|
|
نام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه بر نگذرد نقدي و نگاهي گذرا بر درس آرايه هاي ادبي آرايه هاي ادبي كه در كلاس سوم انساني تدريس مي شود ، يكي از مهم ترين دروس تخصصي اين رشته محسوب مي شود كه همكاران ادبيات فارسي در كلاس درس با معضلات فراواني جهت تفهيم مطالب اين كتاب به دانش آموز روبه رو هستند. د ر واقع اين درس جزء د رس هاي سنگين وحشت زا به شمار مي رود كه دانش آموز در ساعت تدريس و سـؤال وپرسش اين درس را با نگراني و اضطراب مي گذراند والبته 90% اين زمان بدون فهم و درك واقعي از مفهوم آن صنعت ادبي خاص ، نگاه نگران دانش آموز و سؤالات مختلفي كه چرا ؟ به چه معني ؟ به چه دردي مي خورد...... چگونه تشخيص د هيم ، اصلا ً به چه دردي مي خورد...... پاسخ نا مفهوم و گاهي نا صحيح و توجيه گر من معلم با دلايل غير علمي و عملي و البته انصاف كاري مرا برآن داشت تا شمه ايي هر چند كوتاه كه در طي سالها تدريس متون ادبي و آرايه ها به طريق تجربه و مشاهده به آن رسيده ام در اين جا قيد نمايم كه شايد فرضيه ايي ساخته باشم تحت عنوان " به نظر مي رسد تدريس اين درس در كلاس با مشكلات بي شماري همراه است." و جهت حل اين مهم از استادان ، اديبان و فرهيختگان جامعه ادبي و فرهنگي كشورم مدد بگيرم كه گاهي جهت رفع اين معضل بردارند و با مطالعه اين كتاب و با دقت و در اين خود ، ما را همراهي نمايند كه شايسته بسي سپاس و قدر داني عزيزان مي باشد و اما : نكاتي كه در تدريس اين درس – آرايه – در كلاس با آن مواجه هستيم: ü اين درس با توجه به زمان و مدت كلاس از حجم بسياري برخوردار است كه دبير مربوطه از عهده ي هماهنگي بين زمان اختصاص داده شده به درس ، حل تمرين كتاب و يا احيانا ً تمرين جنبي فرا دانشي و ممارست بيشتر بر نمي آيد . ü آوردن صنايع پي در پي و پشت سر هم از مشكلات ديگر اين كتاب ميباشد كه اين صنايع مشابه به هم بوده – مثل تشبيه ، انواع تشبيه ، استعاره ، مصرحه و بلكنايه و ...... كه در ك علمي دانش آموز را با خطا و با دشواري رو به رو مي نمايد. ü عدم تخصص كافي بعضي از همكاران معضل را دو چندان نموده و به اين مسئله دامن مي زند كه البته اين امر به ندرت اتفاق مي افتد ولي مشاهده مي شود .
ü عده ايي از همكاران از دانش آموز مي خواهند مباحث فني آرايه هارا كه خود نيز به حق و والانصاف تسلط كافي و وافي به آن ندارند . اين امر را به صورت كنفرانس در كلاس درس ارائه نمايند كه اين امر علاوه بر مشكلات بي شماري كه براي دانش آموز به همراه دارد عواقب شديد تري نيز براي آينده دانش آموز از جمله در كنكور دانشگاه به همراه دارد كه فرضا ً اگر دانش آموز بخواهد در كنكور علوم انساني تست هاي اين درس با توجه به مطالب آموخته شده در سر كلاس پاسخ دهد نتيجه تقريبا ً صفر است به جز در مواردي استثناء كه خود دانش آموز تلاشي مضاعف نموده و يا به مدد آموزشگاههاي آزاد علمي – در برخي از آنها – سطح جامعه بتواند گوشه ايي از مشكلات خود را حل نمايد .... به نظر مي رسد توجه به نكات ذيل و نكات مهم ديگر جهت رفع اين معضل ضروري باشد: a. سعي شود حتي الامكان از آوردن صنايع وآرايه هاي مشابه و در كنار هم و غير ضروري خود داري شود b. تلاش شود در صورت امكان از حجم كتاب كاسته شود .... c. كلاسهاي فني و تخصصي اين درس جهت آشنايي و ياد گيري هر چه بهتر و بيشتر مدرسان اين درس با حضور استادان اين رشته هر چه بيشتر و پر كيفيت تر بر گزار شود.... d. ساعات تدريس اين درس در مدارس با توجه به زمان بر بودن اين درس جهت فهم مطلب به دانش آموز افزايش يابد e. تمرين هاي كتاب از نظر نوع و تعداد بيشتر و متنوع تر شود تا صنايع بطور كامل به دانش آموز تفهيم شود f. تلاش شود صنايعي انتخاب شود كه كاربردي تر و امروزي تر باشد جهت علاقه مند كردن دانش آموز به اين درس نويسنده محترم كتاب توجه بيشتري به ادبيات معاصر و كاربرد اين صنايع در شعر امروزي فارسي نمايد و با انتخاب گلچيني از شعر معاصر زيبا شناسي آنرا به دانش آموز نشان دهد.... البته اگر بعضي از مطالب بي پرده عنوان شده و من البته خودم را بيشتر نقد كردم از استادان و سروران عزيزم پوزش مي طلبم اما به واقع اين مسا ئل در سر كلاس درس محسوس است.... باري تا چه قبول آيد و چه در نظر آيد... شايد امسال بيشتر از هر سالي نام مولانا جلال الدين محمد بلخي را شنيده ايد ؟ .. چرا؟ زيرا دولت تركيه به بهانه ي هشتصدمين سالگرد تولد مولانا به يونسكو پيشنهاد داد كه امسال را سال جهاني مولانا اعلام نمايد تا جهان ، با انديشه ها ، درايت ، افكار، معنويت، عشق ، انسان دوستي و صدها مطالب ديگري كه در اثر ارزشمند او چون الماسي از نور ، انسان ها را از جهل به دانايي و سياهي به نور هدايت مي كند آشنا شود اين امر بهانه ايي شد تا قلم را در دست گيرم و به نوبه ي خود كه جزئي از علاقه مندان اين انديشمند ، والامقام و نيز از جرگه ادب دوستان و اديبان مي باشم شمه ايي گذرا بر او و انديشه هايش داشته باشم . جلال الدين – محمد فرزند بهاء الدين – از نوابغ قرن هفتم هجري است ، در ابتدا علوم ، معارف ، فقه و حديث را نزد پدر آموخت، چه پدر از بزرگان و دانشمندان و منبر نشينان بلخ بود و مردي بود با درايت و دورانديش . ايران به واسطه ناداني محمد خوارزمشاه در معرض تند باد حمله مغول قرار گرفت و او مي دانست ديري نمي كشد كه مغولان خونخوار وارد شرق شده و قطعا ً خطري بزرگ آن ولايات را تهديد مي كند ، از طرفي نهايت حسودان شهر و بد گويي هايي كه در باره ي بهاء ولد كرده بودند انگيزه ايي شد تا بهاء ولد دست فرزند خرد سالش را بگيرد و به همراه خانواده به نيت سفر حج وعتبات عاليات از بخارا رحل سفر ببندد .... جلال الدين نگاهي به كوچه پس كوچه هاي شهر مي كند ، همبازي وهم مكتب خانه ايي هاي خود را در آغوش مي گيرد زير لب زمزمه مي كند : اي بلخ من تو را دوست مي دارم و دلم هواي عصرهاي تو را مي كند اما چه كنم سرنوشت قصه ي جدايي من وتو را نوشت و من همواره به يادت خواهم بود بهاء ولد عجله دارد و سعي مي كند هر چه زودتر خانواده را جهت به مقصد رساندن همراهي كند گويا صداي سم اسبان مغول به گوش مي رسد. در راه عارفي را مي بيند و او آينده ي روشن او را مي بيند كه آتش به جان نخبگان عالم مي زند طولي نكشيد آنها به مقصد رسيده بودند چه قونيه شهرت بهاء ولد را شنيده بودند و از طرفي به جهت هجرت زياد مردم ايران به آسياي صغير و تركيه و توصيف شخصيت علمي بهاء ولد كه حاكم آنجا نيز او را مي شناخت ، به محض ورود شان به شهر عده ايي را به استقبال آنان فرستاد و آنان را به گرمي پذيرفت ، بهاء ولد روزها به منبر مي رفت و مريدان را درس مي آموخت ، مولانا در كنف حمايت پدر مي باليد و دانش مي آموخت ، روزگار سپري مي شد و هنوز آغاز بهار زندگي مولانا بود كه پدر به رحمت خدا پيوست و كرسي وعظ و استادي به جلال ا لدين رسيد ، سيد سردان ، ترمذي مشهور كه از دوستان قديم پدر بود به محض شنيدن اين خبر خود را به قو نيه رسانيد و از آن پس مراحل تربيتي استاد جوان را به عهده گرفت او نكاتي از رازهاي درون خود را بر او آشكار ساخت و او را در سفر به شام و عراق و مصر و آشنايي با ابن عربي و افكار او همراهي نمود ، جلال الدين روز به روز داناتر ، انديشمند و به افكار و اعمال پدر نزديكتر مي شد بعد از آن به قو نيه برگشت و ادامه ي مجالس وعظ خود را با توجه به ديدگاه جديدش به مريدانش القا مي كرد .... ناگاه در شهر آ وازه ي شيخ شوريده ايي به گوش رسيد كه در بازار در رده ي شكر فروشان اقامت كرده ، از تندي و تيزي و بد اخلاقيش مي گفتند و از اينكه نمي خواهد با مردم كنار بيايد . گويند روزي بر مجلس وعظ جلال الدين كه اكنون به جهت استادي اش به مولانا شهرت يافته بود وارد شد و شمه ايي از احوالات دروني خود را به او نمود و از او خواست از قيل و قال مكتب خانه ايي خارج شود و به احوالات و حال هاي معنوي بپردازد انديشه ي او مولانا را از خود بي خود نمود و شيفته ي او شد تا جايي كه روزها و شب ها در خلوت و جلوت با هم بوده و منا ظره مي كردند ، به طوري كه مولانا بدون او به جايي نمي رود حسد مريدان بر افروخته شد ، بد گويي ها شدت گرفت و دامنه ي اعتراض به جايي رسيد كه به استاد معترض شده كه تو تنها به او مي انديشي و ما را رها كرده ايي ، دامنه ي اذيت و آزار شمس را فراهم نمودند و شمس اين شيخ شوريده قونيه را ترك گفت ، مولانا غمگين بود به دنبال خورشيدي كه خانه ي قلبش را روشن نموده بود مي گشت ، شاگردان و پسرش را به جستجويش فرستاد و به فرستنده سفارش مي كرد كه اگر نيامد التماس كنيد .... آري شمس آتش عشق مولانا به خدا را در او روشن كرده بود برويد اي حريفان بكشيد يار ما را به من آوريد يكدم صنم گريز پاي را مريدان به هر جا كه نشاني از او داشتند رفتند تا پس از سه ماه جستجو او را يافتند و به قو نيه بر گردانند .... شادي مولانا طولي نكشيد كه به غم دائمي و جانسوز هميشگي تبديل گشت چه مريدان حسود او را براي هميشه مجبور به ترك قو نيه نمودند و او مي رفت و به آتشي كه به دامن شهر قو نيه و مولاي شهر انداخته بود نظاره مي كرد ، گويا مأموريت داشت كه شيخ شهر را چون خود شوريده سر و عاشق و واله نمايد و هدف او از اين سفر همين بوده است ... مولانا مدرسه را ترك گفت و مدت ها سكوت اختيار كرد شاگرد و يار غار او حسام الد ين چلپي همواره با او بود .... بعد از آن دوره ، قلبش به دريچه هاي معنويت گشوده شد و مردي كه از شعر و شاعري بيزار بود مثنوي مي گفت و غزل مي سرود و شاگرد سروده هاي استاد را به نگارش در مي آورد حس عشقي كه شيخ شوريده شمس – ملك دار تبريزي – در نهاد او گذاشت عاملي شد كه او با اشعارش كه حاوي نكاتي از اندرز عشق و معنويت ، ناله هاي دوري از معشوق ازلي و غم هجران انسان از خداست آتشي در جان مشتاقان عالم بيفكند كه تا دنيا دنياست خاموشي نگيرد و اما ...... مولاناي عزيز اكنون در جهاني هستيم كه گرچه عده ايي با ما يند اما معاصر ما نيستند و تو كه قرن ها از ما دوري ، تو را احساس مي كنيم در برگ برگ نوشته هايت و در بيت بيت اشعارت و هر جا كه كلامي از تو و انديشه هاي ناب و زلال و آسماني ات هست ما هستيم ...... و به تو براي هميشه افتخار مي كنيم و ياد تو ، نام تو و افكار بلند تو را خمير مايه ي تربيت فرزندانمان قرار خواهيم داد و تا روزي كه اين آب و خاك پايدار است نام تو بر بلند اي آن خواهد درخشيد ...... دوستت مي داريم اي مايه ي آرامش جان ...... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:32 توسط پروانه برار پور
|
|
||