تبليغاتX
دل نوشته - شعر
دل نوشته های پروانه برار پور

                                           " محکمه "

    روزی از سر اجبار 

 

    برای رفع مهمّی 

 

    به دادسرا رفتم

 

    و در آن نشانی از داد ندیدم

 

    من آنجا داری و برم که

 

    که زنی بر بالای آن

 

   فریاد میزد , گریه میکرد ,او واقعی نبود!؟

 

   امّا من می شنیدم که می گفت :برگرد.....زمستان سردی است  ,پرنده تنهاست –

 

   من مغرور و سر مست از بازی چه های زمان

 

   که حقیر مینمود ,توجه نکردم ........در اندیشه من  نا پاکی, نا مردی مفهوم      نداشت 

 

 در قاموس پاک روستایی من , قدرت , جنگ پاکی و عزت ,فقط مفهوم داشت

 

زن حرمت داشت , نان, سفره و لقمه هم........

 

به داخل اتاقک ها نگاهی می کردم .....ببخشید اتاق بغل ,

 

آقا – طبقه بالا , خسته شدم , اعتراض کرد

 

پس من چه کنم ؟!..... تاکسی گفت : به فلان اتاق برد

 

حتماً گذرا خواهد فهمید, خدا را شکر

قدمی با تردید برداشتم 

                                                                         او آنجا بود ,نگاهی نافذ , کلامش گیرا, قدرتش مشهود........

 

خبر از یاری داد و دل گرمی

 

  که از چه  حیران هستی,من هستم همه چیز آسان میشود 

 

روز ها گذشت و من در انتظار راه حل

 

روزی قاضی شهر من , صبح زود                                                     خبری آورد که حل است امّا

مایه بر می دارد ...........

 

 گفتم : چند؟گفت : نه که چی ؟

 

 منظور نا معلوم بود

 

  سرم گیج می رفت  و همان نا معلوم بود

 

فقط آخرش را شنیدم

 

که قاضی شهر خودت, را می خواهد –

 

حیله ها کردند , راه ها را سد کردند, دشنام را بستند

 

بی پناهی بیداد میکرد , از هر کس کمک می خواستی شرط آن همین بود

میگفتم آخر وجدانی , اخلاقی , ایمانی

 

می گفتند : مشتری ندارد

 

اگر نه, برو که ما وقت نداریم ..........

 

تنها راه  غم بی پایان تو دردهای توست

 

   همین است و بس

 

  خلاصه .......چه دام بزرگ بود

  خریت چرا ندارد.....

 

مردی که از جنس بلور می نامند ش 

 

و محکمه عدل بر  دست های او میچرخید....

گل عفت را ربود

 

طهارت را غو ر ت داد

 

  و احساس  پاک که سرمایه ی سالیان جوانی بود

 

  زیر پاها ی وحشی و آلوده ا ش له کرد و  خندید......

نا مرد خدا را شکر کرد

 

و به خود میبالید ! 

 عجب شر فی و شغلی و هنری

 

چه قدرتی: که با تهدیدی بر زنی تنها ی زیبا

 

گل عمرش را چیدم , من امروز از لذت سرشارم...........

 

زن آرام می گریست , تنها شد ,غمگین و پژمرده ,

 

امّا اگر چه به ظاهر مشکل حل شد

بی بهانه و سریع

 

امّا کوه غصّه و جاده , مشکل تازه همراه داشت

 

 

 

 

                                   " پایان یک زن "

اما فردا ,دیگر زن نبود

 

زنی که دلش را به امید گرمای دروغین

 

   خوش کرده بود.......

 

او به لالایی,لو لویی به خواب می رفت 

 

او احمقانه بهار عشق را باور کرده بود

 

به خوابی طولانی فرو رفت که سال ها  بید ا ریش طول  کشید

 

آخر هر آغاز را پایانی  است و هنر پیشه هر چقدر ماهر

 

 اما بالاخره روزی ماسک های خیمه شب بازی فرو خواهد ریخت

 

زن با هجوم وحشیانه حقیقت بیدار شد

 

امّا خسته , رنجور, دلتنگ,نا امید

 

دیگر صدایی باز نیامد

 

سکوت سرمایه او  شد و اشک و آه

 

غذای شبانه روزی او

 

سایه ای از او بود تا اینکه روزی ........

 

گفتند رفته, کوچ کرده , چون پرستویی بی بال و پر

 

شکسته و آواره ..........

 

پست چی شهر نامه ای به او داد :

 

او مرده است اما نور را دوست می داشت

 

هنر پیشه ی صحنه ی عشق......

 

همه کس او را می شناختند گفتند

 

حیف شد ......آدم خوبی بود

 

فلسفه و عشق و ادب می فهمید

 

پس چرا همچنین کرد ......امّا فقط او می دانست

 

تنها او:

 

میدانست که در محکمه عدل

 

چقدر نا عادل بود

 

چقدر نا عادل بود و نا اهل

 

برای لحظه ای کوتاه , دلش غمگین شد

 

امّا باز خدا را شکر کرد

 

دستی بر محا نش کشید و گفت :

 

خب تمام شد , پایان گرفت –

 

دوباره لبخندی شر و ر ا نه بر لبانش نقش بست .....

 

زنی دیگر در آستان داد خانه ی او ایستاده بود..............  

                              

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:46  توسط پروانه برار پور  |