تبليغاتX
دل نوشته
دل نوشته های پروانه برار پور

خداحافظ روياي بچگي من

به بازي‌هاي دوران كودكي‌ام مي‌انديشم و اينكه دوست داشتم روزي معلم باشم. همه بچه‌هاي فاميل را بر روي مبل‌هاي خانه رديف مي‌نشاندم. چوبي در دست مي‌گرفتم و عينك پدر بزرگ را كه كشي هم به آن آويزان بود بر روي چشمانم مي‌گذاشتم فريادي مي‌زدم و همه را ساكت مي‌كردم بعد از چند دقيقه چشمم كه خيلي درد مي‌گرفت مي‌ماليدم، عينك را از روي آن برمي‌داشتم و باز نگاهي به بچه‌ها مي‌كردم و مي‌گفتم: بچه‌ها مشق‌هايتان را نوشتيد؟ انشايتان كو؟ كي مي‌توانه يك شعر از حفظ خوانه؟ و ... لبخندي بر لب زدم و خودم را كه الان روبه روي مدير كل ايستاده‌ام نگاه مي‌كنم و مي‌گويم: خواهش مي‌كنم استعفاي مرا امضا كنيد، مدير كل نگاهي مي‌كند و مي‌گويد؟ چه شد آنهمه شور و عشق و حال چه شد آنهمه شعارهايي كه مي‌دادي؟ كه كشورم را آباد مي‌كنم افكار خلاق شاگردانم را جهت مي‌دهم و ... سرم را پايين مي‌اندازم، اشك در چشمانم حلقه مي‌زند مي‌دانم كه آرزويم جز اين نبوده است اما چه كنم كه راهي نسيت، كسي صدا مي‌زند مرا...چرا؟! چرا ديگر آن احساس قشنگ را ندرام؟ نمي‌دانم، به افكارم مراجعه مي‌كنم، چشمانم را مي‌بينم دلايلم را مرور مي‌كنم... نگاه مردم و جامعه؟ كه در آمدم كفاف زندگي‌ام را نمي‌دهد؟ نگاه سرزنش بار هر روزه همسرم؟ آرزوهاي برآورده نشده فرزندانم وسوسه‌هاي بازار بورس؟ علاقه‌ي به دست آوردن شخصيت از دست رفته‌ام؟

همه را از ذهنم مي‌گذرانم اما نه واقعاً نه، شايد اينها دليل كوچكي است كه من از روياي بچگي‌ام دست كشيده‌ام شايد احساس من نسبت به اين شغل عوض شده است؟ چه كلاس، درس، مدير همه بوي غريبگي مي‌دهد و ، بي‌انگيزي شاگردان، بي‌هدفي جامعه، بي‌توجهي به نظام آموزش كه هر چه بيشتر خواندم و مدركم بالاتر شد ارتقاي بي‌ارتقايي را به سرم زدند و تحقيرم كردند.

ديگر تصور من از مقام معلم دوران كودكي‌ام فرو ريخته است كه دانش آموزان پدرم چگونه به او       احترام مي‌گذشتند و به خود اجازه نمي‌دادند به چشمان پدرم نگاه كنند.......

ديگر معلم عشقي نيست، اين واژه در جامعه روزمره زده مادي من مرده است، چه كسي به من خواهد گفت كه معلمي شغل انبياء است؟ چه كسي اهميت و جايگاه دانش آموزان را به ما يادآوري خواهد كرد؟ نمي‌دانم، اما مي‌دانم جايگاه آموزش در سرزمين مهربان من به نامهرباني سپرده شده است و دست جهل مي‌رود كه جشن شادماني خود را به پايكوبي نظاره كنند. اما .... شاگردان عزيزم چشمان براق، گوش‌هاي تيز، نگاه نگران، به آينده شما را فراموش نمي‌كنم، هر جا كه باشم هر كمكي كه بتوانم به شمايان مي‌كنم چه من فرزندي از اين سرزمين اهورايي هستم. وطنم را دوست دارم، قلبم همواره نگران خاك آنست، آرزويم سربلندي اوست. شايد روزي دوباره خاطراتم را مرور كنم، از احساسم و تصميم جديدم بنويسم... استعفا نامه‌ام را گرفته‌ام نگاهي به آن مي‌اندازم قطره اشكي بر روي امضاي مدير مي‌افتد آهي مي‌كشم، مدير هم ناراحت مي‌شود وقتي احساس مرا مي‌ببيند برايم آرزوي موفقيت مي‌كند و مي‌گويد تمام تلاشم را مي‌كنم تا ديگر كسي مثل تو با روياهاي بچگي‌اش خداحافظي نكند... از آنجا خارج مي‌شوم به ساختمان بلند اداره كل نگاهي مي‌اندازم و در حاليكه برگه‌ام در دستم است به سمت آينده نامعلوم حركت مي‌كنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:56  توسط پروانه برار پور  |