|
|
|
|
|
به نام خدایی که پروانه حیران اوست باز جمعه شد وتو نیامدی چشمان منتظرانت به در مانده است ای امید مظلومان پس کی می ایی...شاید این جمعه بیاید شاید... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 9:48 توسط پروانه برار پور
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست دارم امروز عصر بر سر مزار دوستی بروم که میدانم شبهای جمعه چشم انتظار من است . آیا روزی کسی همین گونه خواهد بود که به یادما باشد ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:12 توسط پروانه برار پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خداحافظ روياي بچگي من به بازيهاي دوران كودكيام ميانديشم و اينكه دوست داشتم روزي معلم باشم. همه بچههاي فاميل را بر روي مبلهاي خانه رديف مينشاندم. چوبي در دست ميگرفتم و عينك پدر بزرگ را كه كشي هم به آن آويزان بود بر روي چشمانم ميگذاشتم فريادي ميزدم و همه را ساكت ميكردم بعد از چند دقيقه چشمم كه خيلي درد ميگرفت ميماليدم، عينك را از روي آن برميداشتم و باز نگاهي به بچهها ميكردم و ميگفتم: بچهها مشقهايتان را نوشتيد؟ انشايتان كو؟ كي ميتوانه يك شعر از حفظ خوانه؟ و ... لبخندي بر لب زدم و خودم را كه الان روبه روي مدير كل ايستادهام نگاه ميكنم و ميگويم: خواهش ميكنم استعفاي مرا امضا كنيد، مدير كل نگاهي ميكند و ميگويد؟ چه شد آنهمه شور و عشق و حال چه شد آنهمه شعارهايي كه ميدادي؟ كه كشورم را آباد ميكنم افكار خلاق شاگردانم را جهت ميدهم و ... سرم را پايين مياندازم، اشك در چشمانم حلقه ميزند ميدانم كه آرزويم جز اين نبوده است اما چه كنم كه راهي نسيت، كسي صدا ميزند مرا...چرا؟! چرا ديگر آن احساس قشنگ را ندرام؟ نميدانم، به افكارم مراجعه ميكنم، چشمانم را ميبينم دلايلم را مرور ميكنم... نگاه مردم و جامعه؟ كه در آمدم كفاف زندگيام را نميدهد؟ نگاه سرزنش بار هر روزه همسرم؟ آرزوهاي برآورده نشده فرزندانم وسوسههاي بازار بورس؟ علاقهي به دست آوردن شخصيت از دست رفتهام؟ همه را از ذهنم ميگذرانم اما نه واقعاً نه، شايد اينها دليل كوچكي است كه من از روياي بچگيام دست كشيدهام شايد احساس من نسبت به اين شغل عوض شده است؟ چه كلاس، درس، مدير همه بوي غريبگي ميدهد و ، بيانگيزي شاگردان، بيهدفي جامعه، بيتوجهي به نظام آموزش كه هر چه بيشتر خواندم و مدركم بالاتر شد ارتقاي بيارتقايي را به سرم زدند و تحقيرم كردند. ديگر تصور من از مقام معلم دوران كودكيام فرو ريخته است كه دانش آموزان پدرم چگونه به او احترام ميگذشتند و به خود اجازه نميدادند به چشمان پدرم نگاه كنند....... ديگر معلم عشقي نيست، اين واژه در جامعه روزمره زده مادي من مرده است، چه كسي به من خواهد گفت كه معلمي شغل انبياء است؟ چه كسي اهميت و جايگاه دانش آموزان را به ما يادآوري خواهد كرد؟ نميدانم، اما ميدانم جايگاه آموزش در سرزمين مهربان من به نامهرباني سپرده شده است و دست جهل ميرود كه جشن شادماني خود را به پايكوبي نظاره كنند. اما .... شاگردان عزيزم چشمان براق، گوشهاي تيز، نگاه نگران، به آينده شما را فراموش نميكنم، هر جا كه باشم هر كمكي كه بتوانم به شمايان ميكنم چه من فرزندي از اين سرزمين اهورايي هستم. وطنم را دوست دارم، قلبم همواره نگران خاك آنست، آرزويم سربلندي اوست. شايد روزي دوباره خاطراتم را مرور كنم، از احساسم و تصميم جديدم بنويسم... استعفا نامهام را گرفتهام نگاهي به آن مياندازم قطره اشكي بر روي امضاي مدير ميافتد آهي ميكشم، مدير هم ناراحت ميشود وقتي احساس مرا ميببيند برايم آرزوي موفقيت ميكند و ميگويد تمام تلاشم را ميكنم تا ديگر كسي مثل تو با روياهاي بچگياش خداحافظي نكند... از آنجا خارج ميشوم به ساختمان بلند اداره كل نگاهي مياندازم و در حاليكه برگهام در دستم است به سمت آينده نامعلوم حركت ميكنم... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:56 توسط پروانه برار پور
|
|
||
|
|
|
|
|
جلوههاي معشوق در ادبيات معاصر تاليف: پروانه برارپور ردپاي عشق در ادبيات معاصر در اين كتاب مي خوانيد: عاشقانههاي معاصر بتدريج، دچار تحولات و تطورات متعدد و متنوعي گرديده است. برخي از شاعران معاصر از رهگذر جهان بيني و نظام فكري بديعشان، بدعتهايي در فرم و مفهوم عاشقانهها ايجاد كرده و توانستهاند معشوق خويش را خارج از چهار چوب كليشهاي كهن ترسيم كنند. اما بعضي از آنها نيز نيارستند از دامچالهء رمانتيسم بيمار گونهي زمان خويش رها گردند. از اين دريچه نقش نيما يوشيج و فروغ فرخزاد، از بن مايه با ديگر شاعران متفاوت است. نيما براي نخستين بار در عاشقانههايش از عشقي دگرسان سخن به ميان ميآورد و گفت و گو با معشوق را نيز در آنها مطرح ميكند. او موفق ميشود بتدريج حضور معشوق را درك كند و در نهايت به رابطهاي بيواسطه و يگانه با معشوق خويش دست يازد. فروغ فرخزاد نيز شايد براي اولين بار در عاشقانههاي ايران زمين توانست از منظر احساسات زنانه خويش جسورانه. از معشوق مذكر خويش صحبت كند؛ در اين رهگذر روحيه عصيانگر و ادراك عميق عاشقانهاش به او ياري رسانيد. اما برخي از شاعران ديگر چون اخوان ثالت و شاملو نتوانستند از منظر كاملا تازهاي به معشوق خويش نگاه كنند؛ زيرا آنان براي معشوق هويتي اصيل و مستقل قايل نبودند و حضور او را در مبارزههايشان در كنار خويش احساس نميكردند. بلكه براي او تنها هويتي طفيلي گونه در نظر ميگرفتند. مشيري نيز در عاشقانههايش گرفتار چشم انداز سطحي و يك لايه، اما شفاف و صميمياي ماند. ما در اين جستار جستار كوشيدهايم با در نظر گرفتن تفاوت نگرش شاعران كهن شعر پارسي و شاعران معاصر به تحليل و بررسي عاشقانههاي اين پنج شاعر مذكور و معشوق ايشان بپردازيم و نيز در اين كتاب ميتوانيد واژه عشق مفاهيم آن، عشق در آيات و روايات، ادبيات كهن و معاصر و گذر معشوق از سنت به مدرنيسته را مطالعه كنيد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:14 توسط پروانه برار پور
|
|
||